وقتی میز به آدم می چسبد

اصلاً حوصله بحث در مورد دانشگاه آزاد رو ندارم چون یکی از تکراری ترین وحوصله سر بر ترین سوژه هاست، که اگر نبود این اخبار جدید(که شاید الان دیگه قدیمی شده باشن) وتعجب من عمراً در موردش نمی نوشتم! قصه از واحد علوم تحقیقات تهران شروع می شود وفردی بنام «هادوی» که ادعا می کند رئیس این واحد یعنی «جاسبی» زمین های اورا به زور از او گرفته. بعد فیلمی با این موضوع منتشر می کند که آیت الله شاهرودی پس از دیدنش دستور تشکیل دادگاه جاسبی را می دهد، این ها همه هیچ! این تیکش برای من جالبه که 100تشکل دانشجویی از سراسر کشور نامه ای به آ.شاهرودی می نویسند و درش از او می خوان که یک: دادگاه جاسبی علنی برگزار بشه و دو: دادستان تهران مسئول این پرونده نباشه. درخواست دوم که روشنه ولی من از پیش زمینش خبری ندارم، اما قسمت اول جالبه، چه چیز باعث شده 100 تشکل دانشگاهی باگرایش های مختلف از دفتر تحکیم گرفته تا بسیج از سیستان گرفته تا تبریز بخوان دادگاه جاسبی علنی برگزار شه؟! پاسخ بعضی سئوال ها «اظهر من الشمس» است، جای ماندن نیست گاهی...
اما نکته جالبناک تر اینکه روز بعد از نامه100تشکل ،110تشکل از«اتحادیه تشکلهای اسلامی دانشگاه آزاد» نامه ای می زنن و ازجاسبی حمایت میکنن من اطلاع دقیقی ندارم ولی شنیدم تشکلهای عضو این اتحادیه برای اجرای برنامه هاشون به خوبی از سوی سازمان مرکزی دانشگاه آزاد ساپورت مالی می شن ودر برابر این کمک ها فشار هایی هم...رجوع به قاعده اظهر من الشمس!
چند وقت پیش مصاحبه ای از آقای جاسبی خوندم که توش نوشته بود : من می خواهم ریاست دانشگاه آزاد را رها کنم ولی او مرا رها نمی کند، درست فرمودن گاهی میزها به آدم ها می چسبد.
اندر حسنات استفاده از عقل!
اصلاْ تعجب نکنید که چرا این مطلب رو که در آن عکسی از دو چهار پا گذاشته شده در قسمت «اندیشه و دین» وبلاگم گذاشتم. حیف که شرط بندی حرامه وگرنه شرط می بستم که خیلی از ما انسان ها هم مثل قسمتهای اول تا سوم این عکس گاهی راهمان را گم می کنیم و سر در گم می شویم. این عکس من رو خیلی به فکر وا داشت.
چرا می نویسیم؟

چند سال پیش وقتی می خواستم شروع به وبلاگنویسی کنم با یکی از دوستان که سابقه بیشتری در این زمینه داشت در مورد علل وانگیزه های بلاگنویسی خیلی بحث کردیم، چند روزپیش یاد این بحث ها افتادم، واینکه الان چرا می نویسم؟ اصلاً همه ما چرا می نویسیم؟ از نوشتن دنبال چی می گردیم؟ امیدوارم بعد ازمطالعه این سطور به فکر قیاس نگارنده با صادق هدایت ( یا به عبارت اصح کاذب ضلالت!) نیفتید!
نظر شما چیه؟شما چرا می نویسی؟